ملورینملورین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
ملورینملورین، تا این لحظه: 3 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

*مادرانه*حس مادرنوشتنش سخت است!*

مسافرت دوروزه

سلام گلکم دلبندم دخترک نانازمن   چهارشنبه گذشته من وشما با ماشین عمومحمد به اتفاق خاله پری وبرسام وخاله مریم  رفتیم شمال  .باباجون باید می رفت سرکار بابایی هم پنج شنبه اومد .توراه کلی شیطونی کردی.شب که رسیدیم شمادوتا مگه می خوابیدین با برسا م آتیش میسوزوندین. ماهم که تسلیم نشسته بودیم و شما وروجک هارو نگاه می کردیم.  وروجک  اینم دوتاازعکسایی که ازت گرفتم.     ...
13 خرداد 1392

بینایی نوزاد

در بدو تولد ،شبکیه چشم وسیستم عصبی دستگاه بینایی هنوز به تکامل نرسیده است. برخی از سلول ها هنوز تشکیل نشده است وبرخی دیگر پیش از آن که کار خودراشروع کنند ،باید به بلوغ کافی برسد. بنابراین نقطه ی ضعف نوزاد،قوه ی بینایی است .البته این به این معنی نیست که نوزاد نابیناست ودنیا را نمی بیند. قدرت دید نوزاد از همان بدو تولد می توان قدرت دید نوزاد را آزمود.به عنوان مثال نوزاد را درآغوش بگیرید ومشاهده کنید که چگونه سرش رابه سوی یک منبع نور (لامپ یا نور طبیعی )که به این منظور پیش بینی کرده اید ،حرکت می دهد. چشم نوزاد عمل تطابق رابه  خوبی انجام نمی دهد،به بیانی دیگر،عضلات مژ گانی که بنابر میزان انقباض خودامکان دید شئی نزدک یادور...
12 خرداد 1392

اولین آرایشگاه ملورین

  سلام سلام به دخترگلم فرشته کوچولوی مامان ملورین خوشگل وخوش روم این روزا خیلی بامزه شدی ،شیطون شدی همش می خوای واسمون نانای کنی تا دست می زنیم شروع می کنی دیگه کارات هم داره غیر قابل پیش بینی می شه دیگه تا سربر می گردونم داری از پله بالا میری ،صداتم می کنم  برمیگردی میخندی ولی باز کار خودت رو می کنی . عاشق توپ بازی با توپی هستی که خاله مریم واست خریده ،تا می بینیش هیجان زده می شی و،وای که به خاطرش جیغ می کشی . دوروزی بود که خاله مریم وبرسام میومدن خونمون ،بعدازظهرهم می رفتیم بیرون وشما رو می گردوندیم.برسام هم همش صدات میکرد ناناز ناناز،ماروکشته بااین ناناز گفتناش. خیلی وقت بود که باخاله قرا...
7 خرداد 1392

تولد باباجونم

  پدرها همیشه و در همه حال تنها قهرمانان فرزندان خود هستند .... پدر یعنی تپش در قلب خانه پدر یعنی تسلط بر زمانه ... پدر احساس خوب تکیه بر کوه پدر یعنی تسلی بخش اندوه ..... دیروز هم روز ولادت حضرت علی بود هم روز پدر. دیروز92/3/3روز تولد بابامهران جون هم بود. میدونی عزیزم بودن کنار باباجون واسه من آرامشه .چون وجودش سرشار از محبت ودلگرمیست. چون باباجون نمونه یه همسر فدارکار ویک پدر مهربون دلسوز وزحمتکشه خیلی دوستش دارم وبودنش برام همه چیزه نفسم ،هستیم ،زندگیم   واسه هر کسی پدرش بهترین بابای دنیاست میدونم واسه شماهم همین طورخواهد بود . دیروز جمعه صبح که بیدار شدم شما هنوز خواب بودی . بابا گ...
4 خرداد 1392

برای باباجونم

ای طنین نام تو بر گوش من          ای پناه گریه ی خاموش من همچو باران مهربان بر من ببار         ای که هستی مثل ابر نو بهار ...
3 خرداد 1392

پشمک ونازنین

  قصه ی پشمک  و نازنین .نویسنده:مهر ی طهماسبی دهکردی به نام خدا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل زمستان، نازنین بیشتر وقت ها توی اتاقش بود و کمتر به حیاط می آمد، چون خیلی زود سرما می خورد و مریض می شد. پشمک اجازه نداشت داخل اتاق های خانه برود.او توی حیاط بزرگ می گشت  و موش شکار می کرد. بعضی وقت ها هم مادر ِ نازنین کمی شیر و گوشت برایش در حیاط می گذاشت تا بخورد. پشمک خیلی دلش می خواست نازنین به حیاط خانه  بیاید و کنار باغچه ی پر از گل بنشیند...
31 ارديبهشت 1392