ملورینملورین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
ملورینملورین، تا این لحظه: 3 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

*مادرانه*حس مادرنوشتنش سخت است!*

اولین آرایشگاه ملورین

  سلام سلام به دخترگلم فرشته کوچولوی مامان ملورین خوشگل وخوش روم این روزا خیلی بامزه شدی ،شیطون شدی همش می خوای واسمون نانای کنی تا دست می زنیم شروع می کنی دیگه کارات هم داره غیر قابل پیش بینی می شه دیگه تا سربر می گردونم داری از پله بالا میری ،صداتم می کنم  برمیگردی میخندی ولی باز کار خودت رو می کنی . عاشق توپ بازی با توپی هستی که خاله مریم واست خریده ،تا می بینیش هیجان زده می شی و،وای که به خاطرش جیغ می کشی . دوروزی بود که خاله مریم وبرسام میومدن خونمون ،بعدازظهرهم می رفتیم بیرون وشما رو می گردوندیم.برسام هم همش صدات میکرد ناناز ناناز،ماروکشته بااین ناناز گفتناش. خیلی وقت بود که باخاله قرا...
7 خرداد 1392

تولد باباجونم

  پدرها همیشه و در همه حال تنها قهرمانان فرزندان خود هستند .... پدر یعنی تپش در قلب خانه پدر یعنی تسلط بر زمانه ... پدر احساس خوب تکیه بر کوه پدر یعنی تسلی بخش اندوه ..... دیروز هم روز ولادت حضرت علی بود هم روز پدر. دیروز92/3/3روز تولد بابامهران جون هم بود. میدونی عزیزم بودن کنار باباجون واسه من آرامشه .چون وجودش سرشار از محبت ودلگرمیست. چون باباجون نمونه یه همسر فدارکار ویک پدر مهربون دلسوز وزحمتکشه خیلی دوستش دارم وبودنش برام همه چیزه نفسم ،هستیم ،زندگیم   واسه هر کسی پدرش بهترین بابای دنیاست میدونم واسه شماهم همین طورخواهد بود . دیروز جمعه صبح که بیدار شدم شما هنوز خواب بودی . بابا گ...
4 خرداد 1392

برای باباجونم

ای طنین نام تو بر گوش من          ای پناه گریه ی خاموش من همچو باران مهربان بر من ببار         ای که هستی مثل ابر نو بهار ...
3 خرداد 1392

پشمک ونازنین

  قصه ی پشمک  و نازنین .نویسنده:مهر ی طهماسبی دهکردی به نام خدا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل زمستان، نازنین بیشتر وقت ها توی اتاقش بود و کمتر به حیاط می آمد، چون خیلی زود سرما می خورد و مریض می شد. پشمک اجازه نداشت داخل اتاق های خانه برود.او توی حیاط بزرگ می گشت  و موش شکار می کرد. بعضی وقت ها هم مادر ِ نازنین کمی شیر و گوشت برایش در حیاط می گذاشت تا بخورد. پشمک خیلی دلش می خواست نازنین به حیاط خانه  بیاید و کنار باغچه ی پر از گل بنشیند...
31 ارديبهشت 1392

خدایا شکرت

      دیروز اصلا برام روز خوبی نبود هم من هم شمادختر گلم از پریروز سرماخوردیم .دیروز رفتیم پیش خانم دکتر شاپوریان .آزمایشهات روهم بردیم .خانم دکتر معاینه کردوآزمایش ها رو دید .بعدازم پرسید که با بابایی فامیلیم یا زردی تولدت دیر خوب شد یا نه ،چون گفت آزمایش ها نارسایی کبد رونشون میده . انگار دنیاروسرم خراب شد.شما بغل بابایی بودی وشیطونی می کردی منم بی صدا صورتم غرق در اشک شد .یه لحظه نگاهم به شماافتاد دیدم با تعجب داری من رو نگاه می کنی که داغونم کرد ،سریع اشکام وپاک کردم که نبینی . باباجون که همیشه سعی میکنه من رودلداری بده ،میگفت آزمایش درست نیست وناراحت نباش ولی میدونم که تودل خودش دریایی از نا...
31 ارديبهشت 1392

دریاچه

قربونت برم مامان جون   گل خوش عطروبوی ماما ن   خوشگلم دیروز جمعه باباجون گفت: که  آماده شیم بریم دریاچه خلیج فارس که تازه افتتاح شده، منم آماده شد م شماروهم خشگل کردم . طبق معمول تاآماده شدیم  شما همش گریه کردی ،انگار که ما می خوایم بریم شماروهم نبریم. توماشین تاتوصندلیت گذاشتم  گریه کردی می خواستی بری بغل باباجون ،ولی کمی بعد آروم شدی و خوابت برد.اونجاکه رسیدیم خیلی شلوغ بود .دریاچه هنوز کامل نشده بود .تا ما جای پارک پیداکنیم هوا یکمی بد شد ؛بااین حال پیاده شدیم ویه پنج دقیقه ای اونجا بودیم اما چون باد زیاد شد برگشتیم . شما هم انقدر تو صندلیت گریه کردی که نگو همش می خو...
28 ارديبهشت 1392

وروجک مامان

عزیز دلم  دختر قشنگم ،نفسم این روزخیلی شیرین شدی ،خیلی دوست داشتنی.همش واسمون ناز میکنی.هرجامی ریم دنبالمون میای. یا یک دفعه از جلوی  چشممون غیبت می زنه .میری جلوآینه قدی وبا چهره خودت بازی می کنی واینکارو خیلی دوست داری. الان جلوی آینه داری بازی می کنی. تاآهنگی میشن وی ،یابرات دست میزنیم   سریع شروع میکنی  همش دنبالم میای توآشپزخونه ازاین وربه اون ور؛کافیه دریخچال بازباشه برارسیدن بهش سرعت می گیری .امروز تو آشپزخونه دیدم انگشتتو هی  رویه مورچه بیچاره  میزاری ور میداری ، منوکه دیدی خندیدی،آخه بچه جون اون مورچه اس نه یه لکه روزمین. تاباباجون میاد دنبالت تند،تندمیری ا...
26 ارديبهشت 1392

حس شنوایی

    نوزاد آواهای همه زبان های دنیا را تشخیص می دهد:  اگر نوزاد در یک محیط چند زبانه قرار گیرد،نه تنها می تواند به طورمطلوب به همه ی آن ها سخن بگوید،بلکه برخوردباچندزبان هیچ مشکلی درذهن اوایجاد نمی کند.او بدون هیچ گونه تداخل وابهام ،ویژگی های هریک اززبان های پیرامون خود را می شناسد. چرا چنین است؟   نوزاد آواهای همه زبان های دنیا را تشخیص می دهد: اگر نوزاد در یک محیط چند زبانه قرار گیرد،نه تنها می تواند به طورمطلوب به همه ی آن ها سخن بگوید،بلکه برخوردباچندزبان هیچ مشکلی درذهن اوایجاد نمی کند.او بدون هیچ گونه تداخل وابهام ،ویژگی های هریک اززبان های پیرامون خود را می شناسد. ...
26 ارديبهشت 1392