خدا حافظ تو بود عزیزم
سلام دختر شیرین ترازعسلم این چند وقت نتونستم واسه شمادختر گلم بنویسم . آخه مامانی یه اتفاقاتی افتاد که خدا خیلی دوستمون داشت. چند روزی بودکه خاله مریم زنگ می زد بریم خونشون ومن کار داشتم ونشود که بریم خلاصه دوشنبه نزدیکی های ظهر بود منم سینک ظرف شویی روحسابی ضدعفونی کرده بودم وشما رو داخلش گذاشته بودم که آب بازی کنی که خاله مریم زنگ زد بریم خونه اشون. منم شما رو خشک کردم آماده شدیم.زنگ زدم آژانس ورفتیم. غروب هم با خاله مریم رفتیم پیاده روی شب هم شما باکلی شیطنت خوابیدی. ساعت یک شب بود ومنم توخواب وبیداری که، موبایلم زنگ خورد . بابایی بود. فکر کردم داره میره سرکار وخواسته ببینه خوابیم یا بیدار،جواب دادم دیدم بابا میگه که کاب...








