ملورینملورین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
ملورینملورین، تا این لحظه: 3 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

*مادرانه*حس مادرنوشتنش سخت است!*

یک روزپرماجرا

1391/12/26 14:31
نویسنده : مامان تهمینه
301 بازدید
اشتراک گذاری

 

 


سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام به خوشگلترین دخملی دنیا

 

ادامه در

 

دیروز جمعه بودومن وشما به اتفاق خاله مناوپریسا تصمیم گرفتیم بریم آرایشگاه تا یکم خوشگل مشگل کنیم.شکلکهای جالب آروین

بابامهران جون هم با بابا بزرگه صبح خیلی زود رفته بودن وانا چندتانهال گردو بکارن.

ماهم ساعت12:30رفتیم آرایشگاه(سواربربرفین)韩站手绘日志图标0017

هرکسی اونجا شمارودید عاشقت می شد.

خاله مناشمارونگه داشت تا من به کارام برسم.

بابا زنگ زدکه برگشته ،منم ازش خاستم که بیادشماروببره تایکمی گردش کنی .بعداز مدتی دیدم که خاله منا هم با موبایلش صحبت کردو گفت که گشنشه ومیاد پیش شماکه برین ویه چیزی بخوره،

منم کاره موهام تقریبا تمام شده بود که دیدم خاله پری میگه ،می خوای بقیه کارهاتوفردا انجام بدی منم یه کلام گفتم نه اگه امروز تموم نشه دیگه نمیام،همش هم فکر می کردم خاله مناخسته شده،

زنگ زدم بابا که اگه نمیتونن ازشما مراقبت کنن بیارنت پیش خودم ،اونها هم میگفتن که نه شما به کارات برس.

بعداز یه مدتی زنگ زدم حاله شماروبپرسم خاله مناگفت که توماشین خوابیدی بابایی هم رفته تاخونه ،وبرمیگرده.پیش خودم گفتم عجبا یه دقیقه ازبچه مراقبت نکرد

این اولین باری بود که شما پیشم نبودی،مدتی بعد هم دیدم خاله پری جون هم رفت ،گفت:الان میام.

من هم که ازهمه جا بی خبر،یک دفعه دیدم در بازشدوخاله منا وپری اومدن تووشما خوابیدی ،چشمم افتاد به یه زخم کوچمولورودستت،سریع پرسیدم چی شده که خاله منا گفت که شما گریه می کردی که بابا ماشین رونگه میداره که پیاده شه شمارو برداره که درهای ماشین قفل میشه ،بابا هم که میبینه شما گریه میکنی هل میشه سعی میکنه شیشه جلویی ماشین روبامشت بشکنه وقتی نمیشه شیششه عقبی روامتحان میکنه که شیشه میشکنه شما هم کلی وحشت زده توسط پدر فداکار نجات پیدا میکنی ،من هم باشنیدن این ماجراها گریه ام گرفت و حالم بدشدniniweblog.com

همه هم میگفتن ناراحت نباش حالا که همه چیز به خیر گذشته،زنگ زدم به بابایی که ببینم دستش چیزی نشده باشه که رفته بود شیشه ماشینو درست کنه ،خلاصه دیروز تاساعت12شب توآرایشگاه بودیم وقتی برگشتیم دیدم دست بابامهران کمی ورم کرده وچندجاش بریده ،خیلی ناراحت شدم اول یه اسفنددودکردم وشماروواسه اطمینان که شیشه توبدنت نباشه،باخاله منا بردیم حمام .

 خودبابایی هم میگفت وقتی گریه شمارو دیده کلی ناراحت شده و نتونسته تحمل کنه ،هر چی فکر میکنه نمیدونه چه جوری با مشت شیشه روشکسته .niniweblog.com

البته خداروشکر که هردوسالم هستید .

مامانی وبابایی 

عاشقتننننننننننننننن هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

 

 

niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)