ملورینملورین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
ملورینملورین، تا این لحظه: 3 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

*مادرانه*حس مادرنوشتنش سخت است!*

فلفل نبین چه ریزه

سلام به همه  مامان خانم درسته ,که باید بیشتر مواظبم باشین ، چون بلاخره بعداز چندوقتی تلاش تونستم برم از تخت خواب مامان بابام بالا.چی فکر کرده این مامان من؟فکرکرده که هنوز من همون دخمل کوچولوهستم ! یکی نیست به این مامان ،بابای من بگه من د یگه خانم شدم . این مروارید کوچولو بزرگ شده تازه امروز هم دوباره وایسادم . ولی من مواظب خودم هستم ولی پسمل خاله مریمم مراقب نبوده وپاش اوف شده.حالا توگچه. ببین توروبه خدا همش واسه من قلدری میکنه تازه اسباب بازی هاشم بهم نمی ده   ،ماله خودمم ازم می گیره ,حالا ببین کی قویتره.من که پام سالمه. امروز قراره افطار بریم خون ه مامان جونم آخه بابام بهش گفته واسه افط...
24 تير 1392

شوق اطاعت

    رمضان ماه عبادت فرصت بنده شدن رمضان شوق اطاعت از گنه کنده شدن رمضان بهار روح و به خدا پیوستن رمضان شوکت زیبایی و زیبنده شدن . . . فرا رسیدن ماه رمضان بر شما مبارک ...
19 تير 1392

قربون اشک های اون چشمای زیبا

سلام  به قشنگ ترین ودرخشنده ترین ستاره آسمان دخترگلم امروز صبح ساعت 11بابااومددنبالمون تابریم باهم آزمایشگاه میلاد تا شما نوبت دوم آزمایشات روانجام بدی که واسه اطمینان بیشترمون که اشالاکبد شمامشکلی نداشته باشه. خیلی ناراحت بودم که دوباره باید نمونه گیری انجام بدی واشک ازچشمای زیبات جاری بشه. توی راه بابا میگفت:من ببرم اتاق نمونه گیری تا خانم ازت خون بگیره  ،منم که دل نداشتم میگفتم خودش ببرت،آخه خیچکدوم طاقت اشکات رو نداشتیم. از درآزمایشگاه که رفتیم داخل خانم منشی که قبلادیده بودت لبخندزدوبه همه میگفت لباشو ببینین،آخه همیشه لبات غنچه اس. یه خانم کوچولوهم بودکه داشت گریه می کرد که تواطاق نمونه گیری ...
18 تير 1392

پرنسس ووزن گیری

سلام به مروارید کوچولوی مامان وباباجون دیشب همه خونمون بودن خاله مریم ،برسام،مامان بزرگ هم اومده بود وکلی النگوهای فانتزی واست خریده بود.حدودای ساعت دوازده هم همه رفتن.کلی بهت خوش گذشت. این اواخر بیشتر با بقیه انس می گیری وکمتر بهونه من. امروز صبح که بیدار شدیم چون دیر شده بود ،سریع آماده شدیم و  گرفتیم وپیش به سوی مطب خانم دکتر شاپوریان . آخه شما رو باید وا سه اندازه گیری قدووزن  می بردم .وقتی رسیدیم یک نفر داخل بود ونوبت بعدی هم مابودیم . هواخیلی گرم بود ولپ های شما سرخ شده بود وکلی عرق کرده بودی. نوبت ما که شد داخل رفتیم شماهم مثل یه دسته گل آروم اجازه دادی خانم دکترمعاینه ات کنه وقدووزنت روبگیرن . سه ،چهار...
17 تير 1392

معجزه واسه مامانم

من امروز مامانم و کلی هیجان زده کردم .چشمای مامانم انگار زده بود بیرون ؛ صورت بابامهرانم هم دیدنی بود نمی  دونی چرا؟   حدوداسه بود که یکدفعه من واسه چندلحظه بلند شدم ووایسادم  مامانم هم همینطور از خوشحالی فریاد می زد ،وای وای     وایساد ه زودم به همه   زدوگفت... آخه نمی گه شاید   بزنن. مامانم نه ماهگی راه افتاده ،  الان من ده ماه  وچهار روزه هستم .خب گفتم توذوق مامانم نزنم که هی میگه من نه ماهگی راه افتادم .خواستم فکرکنه ازمن زرنگ تره. تازه شاید هم مامانم الان داره به این فکر میکنه که تازه دردسرهاش شروع شده. من عاشق  هستم وای اگ...
12 تير 1392

توجه مسابقققققققققققققققققققققققققه من اومدم توجه

سلام به همه یییییییییه  مامان ها ونی نی های خوشگلشون مثل من سلام به همه،چه نی نی داشته باشین یا نداشته باشین. مامان جون منم ازم عکس گرفته واسه مسابقه , این اولین مسابقه من از زمانیه که به این دنیا اومدم . دوست دارم برنده بشم. بدوزود باش اگه من وهمه نی نی هارو دوست داری موبایل خودت دوستت بابات...هر موبایلی که دمه دستت هست, بردارو کد 335 روبه 20008080200  بفرست؛ تا دل کوچولوموشادکنی.مبادا دلم بشکنه. یه بو س گنده وا سه همه شما که عکس من ودیدین چه رای دادین چه ندادین. اینم از مراحل عکاسی مامان تهمینه   ...
11 تير 1392