ملورینملورین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
ملورینملورین، تا این لحظه: 3 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

*مادرانه*حس مادرنوشتنش سخت است!*

خدا حافظ تو بود عزیزم

سلام دختر شیرین ترازعسلم این چند وقت نتونستم واسه شمادختر گلم بنویسم . آخه مامانی یه اتفاقاتی افتاد که خدا خیلی دوستمون داشت. چند روزی بودکه خاله مریم زنگ می زد بریم خونشون ومن کار داشتم ونشود که بریم خلاصه دوشنبه نزدیکی های ظهر بود منم سینک ظرف شویی روحسابی ضدعفونی کرده بودم وشما رو داخلش گذاشته بودم که آب بازی کنی که خاله مریم زنگ زد بریم خونه اشون. منم شما رو خشک کردم آماده شدیم.زنگ زدم آژانس ورفتیم. غروب هم با خاله مریم رفتیم پیاده روی شب هم شما باکلی شیطنت خوابیدی. ساعت یک شب بود ومنم توخواب وبیداری که، موبایلم زنگ خورد . بابایی بود. فکر کردم داره میره سرکار وخواسته ببینه خوابیم یا بیدار،جواب دادم دیدم بابا میگه که کاب...
13 مرداد 1392

ماهگرد11

ملورین کوچک ترانه دلم   شیرین ؛ جوانه بهار پر نور ترین ستاره ام در آسمان روزگار یازدهمین ماهگردت مبارک   (ببخش بخاطر تاخیردختر گلم)           ...
10 مرداد 1392

آب گرم سمنان

سلام گل خوش آب ورنگ زندگی مامان دیروز جمعه بعد از افطار بارو بندیل رو زدیم زیر بغلمون وهمراه عمو علی و خانم بچه هاراهی شدیم سمت  آب گرم سمنان  یا شکارگاه عم وعلی وباباجون تازه کارت ساعت2شب رسیدیم .من که نصفه جون شدم . فکرشوبکن این ساعت وسط کوه تو ظلمات  وتاریکی  وای قلبم گوم گوم می کرد . وقتی رسیدم به آب گرم دیدم یه تعدادی خانواده هم اونجا هستن .آخه اگه روز بری اونجا ازگرما می پزیم. یه تعدادی هم تو آب بودن .اما تاریک بود وفقط صداشون رو میشنیدیم.شما رو که بلندکردم ببرم سرجات  بیدارشدی دیگه هم نخوابیدی.وای ساعت چهارشد ،نخوابیدی.آخر من رفتم یکم درازبکشم . باباشماروبرد وگردوند ،دیگه نمی د...
5 مرداد 1392

بازی جدید ملورین

    دیروز یه بازی جدید یاد گرفتی  حسابی من رو دچار دلهره کردی . چشمام از حدقه زده بودبیرون رفتی تواتاق خواب ما،  ازتخت رفتی بالاومنم زود اومدم کنارت که نیوفتی پایین. داشتی بازی می کردی که یکدفعه به پشت ولو شدی واز اینجا جرقه این بازی زده شد. از اونجا که این اتفاق به کامت خوش اومده بود تند تند خودت رو ولووووووووومی کردی رو تخت اما.... بله اما فرق نمی کردبه کدوم سمت.لبه تخت پشت به زمین ،پشت به دیوار...وای که اگه حواسم نبود از پشت می خواستی به سمت زمین ولو شی مثل شیرجه از پشت. دیگه تا غروب این کاررو می کردی هر جا میشد . داشتم  تماشامی کردم که یکدفعه بووووووووووووم،خودت رو روزمین ولووووووووو کردی ...
3 مرداد 1392

قرار وبلاگی

سلام کوچولوی من  یکشنبه صبح(30/4) زود بلند شدم ،حدودا ساعت 8 .کارام رو کردم وآماده شدمآرابیراکردم  شما هم بیدار شدی. خوشگلت کردم و رفتیم بیرون آخه با یه دوست جدید قرار داشتیم . اگه گفتی کی؟ آفرین با  سمیه جون مامان رادین گل،که دوست وبلاگیمون هست واولین بار قرار گذاشته بودیم. از خونه ساعت 9راه افتادیم وپیاده روی کردیم ساعت 10 هم رسیدیم سر قرار البته نیم ساعت زودتر. ساعت 10:30 دیدیم که مامان رادین ونی نی قشنگش از راه رسیدن ،منم خوشحال شدم از اینکه یه دوست خوب دیگه پیداکردم .شما هم بیشتر خوشحا ل شدی چون عاشق ماشین کوچولوی رادین شدی  ماشالا رادین خیلی پسر باهوش و بامزه ای بود .سمیه جون هم ...
1 مرداد 1392

رفتن به وانا

سلام دختر عزیزتر ازجانم جمعه (4/28)صبح بابا زود بیدار شده بود من وبیدار کردوگفت اگه دوست دارین ببرمتون وانا. منم قبول کردم شماهم زود بیدارشدی ساعت شش ونیم بود وراه افتادیم ورفتیم.  البته شما اولین بار که اونجا رفتی, شنبه(4/15)بود؛ که به همراه  عمو علی وخانواده اش ،رفتیم.مامان بزرگ رو هم بردیم. وقتی رسیدیم  هوا عالی بود ویه مه قشنگ همه جارو گرفته بود . وقتی من شش ماهه بودم این زمین رو خریدیم که اشالا یه ویلایی توش بسازیم .اینم از برکت حضور تو گل قشنگ توزندگی من وباباست. شما که کلی خوشحال بودی ومعلوم بود داره بهت خوش می گذره. کلی بازی کردی وآتیش هم سوزوندی . بعد از ساعتی رفتیم کنار رودخونه کوچولویی که پایین...
31 تير 1392

گلایه های مامان تهمینه

دیروز بابام جواب آزمایش بنده رو گرفت .امروزم سه تایی رفتیم پیش خانم دکتر اوصیا مهربون.خیلی معطل شدیم آخه دکتر دیر اومد منم حوصلم سررفته بود . خانم دکتر مهربون گفت :که من دختر خوشگلیم وکاملا سالم وسر حالم.منم مثل یه دخمل خوب اجازه دادم من رو معاینه کنه. حالا به این مامان بگو من هیچیم نیست ،ولی بازم گیر میده که باید مطمئن بشم .شش ماه دیگه دوباره می خواد من روببره آزمایش،اما مطمئنم بابام نمی زاره. خانم دکتر گفت که وزنم کمه ومامانم به خانم دکتر می گفت :که من غذا نمی خورم .همش آشپزی می کنه  اما من فقط عاشق آبنباته.  خانم دکترم خندیدو گفت: کی بهش داده، منم اگه زبون داشتم می گفتم خاله مریم جونم داده.دکترهم واسم د...
26 تير 1392